اشعار سیدعلی حسینی خامنه ای
دلا ز معرکه محنت و بلا مگریز
چو گردباد به هم پیچ و چون صبا مگریز
تو راست معجزه در کف، ز ساحران مهراس
عصا بیفکن و از بیم اژدها مگریز
تو موج غیرت و عزمی، ز بحر بیم مدار
حذر ز غرش توفان مکن، ز جا مگریز
ز سستعهدی ایام دلشکسته مشو
نشانه باش چو پرچم، ز بادها مگریز
چو صخره باش و مکن تکیه جز به دامن کوه
به حق سپار دل خویش و از دعا مگریز
تو از تبار دلیران خیبر و بدری
چو ذوالفقار و چو حیدر بزن صلا، مگریز
به نوشخند منافق ز ره کناره مگیر
به زهرخند معاند به انزوا مگریز
چو ره به قبل امن است، پایمردی کن
خطا مکن، ز توهّم به ناکجا مگریز
چو تیر، راه هدف گیر و بر هدف بنشین
ز کجروی به حذر باش و از خدا مگریز
«امین» خلق و امانتگزار یزدان باش
به صدق کوش و خطر کن، ز مُدّعا مگریز
36
0
5
از سر جان بهر پیوند کسان برخاستم
چون الف در وصل دلها از میان برخاستم
واژگون هرچند جام روزیام چون لاله بود
از کنار خوان قسمت شادمان برخاستم
بزم هستی فرضی از مهر فروزان تو بود
همچو شبنم چهره چون کردی عیان برخاستم
همچو بلبل با گرانجانان ندارم الفتی
طوطیان چون لب گشودند از میان برخاستم
از لگدکوب حوادث عمر دیگر یافتم
چون غبار از زیر پای کاروان برخاستم
طاقت دمسردی دوران ندارم همچو گل
در بهار افکنده رخت و در خزان برخاستم
آزمودم عیش راحت را به کنج دام تو
از سر جولانگه کون و مکان برخاستم
صحبت شوریدهحالان مایهٔ شوریدگیست
با «امین» هر گه نشستم بیامان برخاستم
66
0
5
ز آه سینۀ سوزان ترانه میسازم
چو نی مایۀ جان این فسانه میسازم
به غمگساری یاران چو شمع میسوزم
برای اشک دمادم، بهانه میسازم
پر نسیم به خوناب اشک میشویم
پیامی از دل خونین روانه میسازم
نمیکنم دل ازین عرصهٔ شقایقفام
کنار لالهرخان آشیانه میسازم
در آستان به خون خفتگان وادی عشق
برون ز عالم اسباب خانه میسازم
چو شمع بر سر هر کشته میگذارم جان
ز یک شراره هزاران زبانه میسازم
ز پارههای دل من شلمچه رنگین است
سخن چو بلبل از آن آشیانه میسازم
سر و تن و دل و جان را به خاک میفکنم
برای تیر تو چندین نشانه میسازم
کشم به لجّهٔ شوریدگی بساط «امین»
کنون که رخت سفر چون کرانه میسازم
42
0
سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم
در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم
لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی خویشم
یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم
از شوق شکرخند لبش جان نسپردم
شرمندۀ جانان ز گرانجانی خویشم
بشکستهتر از خویش ندیدم به همه عمر
افسردهدل از خویشم و زندانی خویشم
هرچند «امین»، بستۀ دنیا نیام اما
دلبستۀ یاران خراسانی خویشم
81
0
5
با شبستیزان دل همنوا کن
صبح است جانا شوری به پا کن
از ساغرِ صبح جان میتَراود
جامی به دست آر کامی روا کن
در راه مقصود گامِ طلب نِه
سوی درِ دوست روی دعا کن
در صبحگاهان دریاب خود را
از صبحدم وام، نقدِ صفا کن
افشان به دلها عطرِ گلِ عشق
بگذر به هر کوی کارِ صبا کن
از کارِ دلها بُگشا گرهها
سرپنجه خویش مشکلگشا کن
رُو پاس میدار سعیِ کسان را
باری «امین» باش باری وفا کن...
42
0
5
دلم قرار نمیگیرد از فغان بی تو
سپندوار ز کف دادهام عنان بی تو
ز تلخکامی دوران دلم نشد فارغ
ز جام عیش لبی تر نکرد جان بی تو
چون آسمان مهآلودهام ز تنگدلی
پر است سینهام از انده گران بی تو
نسیم صبح نمیآورد ترانه شوق
سر بهار ندارند بلبلان بی تو
لب از حکایت شبهای تار میبندم
اگر امان دهدم چشم خونفشان بی تو
چو شمع کشته ندارم شرارهای به زبان
نمیزند سخنم آتشی به جان بی تو
ز بیدلی و خموشی چو نقش تصویرم
نمیگشایدم از بیخودی زبان بی تو
از آن زمان که فروزان شدم ز پرتو عشق
چو ذرهام به تکاپوی جاودان بی تو
عقیق صبر به زیر زبان تشنه نهم
چو یادم آید از آن شکریندهان بی تو
گزاره غم دل را مگر کنم چو امین
جدا ز خلق به محراب جمکران بی تو
50
0
دل را ز بیخودی سر از خود رمیدن است
جان را هوای از قفس تن پریدن است
از بیم مرگ نیست که سر دادهام فغان
بانگ جرس به شوق به منزل رسیدن است
دستم نمیرسد که دل از سینه برکنم
باری علاج شکر گریبان دریدن است
شامم سیهتر است ز گیسوی سرکشت
خورشید من برآی که وقت دمیدن است
سوی تو ای خلاصهٔ گلزار زندگی
مرغ نگه در آرزوی پر کشیدن است
بگرفته آب و رنگ ز فیض حضور تو
هر گل در این چمن که سزاوار دیدن است
با اهل درد شرح غم خود نمیکنم
تقدير غصهٔ دل من ناشنیدن است
آن را که لب به جام هوس گشت آشنا
روزی «امین» سزا لب حسرت گزیدن است
94
0
5